تبليغاتX

www.poloto.coo.ir

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم............چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 در انتظار یار

بيا كه خاك راهت لاله زار خواهد شد                             ز بس كه خون دل از چشم انتظار چكيد

شايد آن روز كه سهراب نوشت :
« تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد » ،
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت .
بايد اينجور نوشت :
هر گلي هم باشد ،
چه شقايق ، چه گل پيچك و ياس ،
تا نيايد « مهدي » ، زندگي دشوار است .

|+| نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 11:21 بعد از ظهر |
 راه بی فرجام
سه ره پیداست .
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر ،
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر .

نخستین :
راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی .

دو دیگر :
راه نیمش ننگ ، نیمش نام ،
اگر سر برکنی غوغا ، وگر دم درکشی آرام .

سه دیگر :
راه بی برگشت ، بی فرجام .

من اینجا بس دلم تنگ است .
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم ،
ببینم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

|+| نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت 8:31 بعد از ظهر |
 علی تنهاست

... به ایمانی به مذهبی معتقدیم که آشنایی درست و منطقی از آن نداریم و اگر داریم بسیار کم . و به مردی معتقدیم ، بعنوان یک مرد بزرگ ، بعنوان یک امام ، بعنوان یک ابرمرد و بعنوان کسی که همه احساس های ما و همه تقدیس ها و تجلیل های مارو به خود وصل کرده و همیشه در طول تاریخ ایران بعد از اسلام ملت ما افتخار ستایش علی رو داشته اما متاسفانه اونچنون که باید اونچنون که از چنین ملتی که اصولا ملت علی است در تاریخ شایسته هست علی را نمیشناسیم ، زیرا ما بیشتر به ستایش علی پرداختیم نه به آشنایی علی و از این نظر است که بیشتر باید از این پس به لحنی گوش بدهیم که علی را بعنوان یک انسان بزرگ یا یک رهبر یک امام یک سرمشق می شناساند چنانکه درس می دهد ، اما ستایش علی ، تجلیل علی ، تقدیس علی به اندازه لازم شاید شده باشه در تاریخ ما ...
... باید هر کسی از یه ایرانی نیمه دانشمند ، نیمه کتاب خوان ، نیمه تحصیل کرده متوسط بپرسه که علی کیست ؟ باید او بهتر از هر کس دیگر بتواند علی را بشناساند و معرفی کند . و اگر محققی در دنیا خواسته باشه به کتاب خانه ای بروه ، به یک مملکتی به یک جامعه ای برود که علی را بشناسد ، اون جامعه ایران باید باشه ، جامعه ما باید باشه ، کتاب خانه های ما باید باشه و آثار دانشمندان ما باید باشه ، ولی متاسفانه نیست . ملت ما چنانکه باید به ستایش علی و اولاد علی و عظمت او پرداخته ، اما این گله را بعنوان یک فرد عضو این جامعه از دانشمندان و علمای خودمون باید بکنیم که چرا خوب به ما نشناسوندین ...

|+| نوشته شده توسط مرتضی در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 9:40 قبل از ظهر |
 یافتن خدا

مسافر کوله پشتی اش را برداشت و به راه افتاد . رفت که دنبال خدا بگردد . و گفت تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت . نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت : چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن . و درخت زیر لب گفت : ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد بازگردی . کاش می دانستی آن چه در جستجوی آنی همین جاست .
مسافر رفت و گفت یک درخت از راه چه می داند ؟! پاهایش در گل است . او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت . او نشنید که درخت گفت : اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام . و سفرم را کسی نخواهد دید جز آنکه باید .
مسافر رفت و کوله اش سنگین بود . هزار سال گذشت . هزار سال پر خم و پیچ . هزار سال بالا و پست . مسافر باز گشت . رنجور و نا امید . خدا را نیافته بود . اما غرورش را گم کرده بود . مسافر به ابتدای جاده رسید . جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود . درختی هزار ساله ، بالا بلند و سبز ، کنار جاده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید . مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت . درخت گفت : سلام مسافر ! در کوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان کن . مسافر گفت : بالا بلند تنومند ، کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم . درخت گفت : چه خوب . وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری . آن روز که رفتی در کوله ات همه چیز داشتی . غرور کم ترینش بود . اما جاده آن را گرفت . حالا در کوله ات جا برای خدا هست . و قدری از حقیقت را در کوله ی مسافر ریخت . دست های مسافر از اشراق پر شد . و چشم هایش از حیرت درخشید . و گفت : هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفتی و این همه یافتی . درخت گفت : زیرا تو در جاده رفتی من در خودم و پیمودن خود دشوار تر از پیمودن جاده هاست .

|+| نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه 12 فروردین1387 ساعت 4:34 بعد از ظهر |
 نوروز
.....هیچ ملتی با یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد ; ملت ، مجموعه ی پیوسته ی نسل های متوالی بسیار است ، اما زمان ، این تیغ بی رحم ، پیوند نسل ها را قطع می کند ، میان ما و گذشتگانمان - آنها که روح جامعه ی ما و ملت ما را ساخته اند -  دره ی هولناک تاریخ حفر شده است ،
قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند ;
تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان ، ما را از این دره ی هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و گذشته هایمان آشنا می سازند .
در چهره ی مقدس این سنت ها است که ما حضور آنان را در زمان خویش ، کنار خویش و در « خود خویش » ، احساس می کنیم ; حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن « نوروز » یکی از استوارترین و زیباترین این سنت ها است .

|+| نوشته شده توسط مرتضی در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 6:3 بعد از ظهر |
 عاقبت ما کشتي دل را به درياي جنون انداختيم

عاقبت ما کشتي دل را به درياي جنون انداختيم
 عاقبت عشق زميني را به عشق آسماني باختيم
 تا رها گرديم ازدل واپسي درآن سوي خط زمان
 ما در عرش کبريايي خانه اي از جنس ايمان ساختيم
 با توام باني عالم با توام اي مهربانم
 اي تو خورشيد فروزان ، من شبم شب را بسوزان
کوچکم با قطره بودن راهیم کن سوي دريا
عاقبت بايد رها شد روزي از زندان دنيا
 سير در دنياي معنا بي زمان و بي مکان
 وصل در عين جدايي زندگي با جان جان
 عاشقان در شوق پروازند از اين خاکدان
چون که باشد پاي يک عشق خدايي در ميان
 چون که باشد پاي يک عشق خدايي در ميان

  

|+| نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه 29 بهمن1386 ساعت 4:44 بعد از ظهر |
 یا حسین ..........
با تو چه بگویم ؟
" شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل "
و تو ای چراغ راه ،
ای کشتی رهایی ،
ای خونی که از آن نقطه صحرا ،
جاودان می تپی و می جوشی ،
و در بستر زمان جاری هستی ،
و بر همه نسل ها می گذری ،
و هر زمین حاصلخیزی را سیراب خون می کنی ،
و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی ،
و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرمی می نشانی ،
ای آموزگار بزرگ شهادت !
برقی از آن نور را
بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن !
قطره ای از آن خون را
در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز !
و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را
به این زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش !
ای که "مرگ سرخ"  را برگزیدی
تا عاشقانت را از "مرگ سیاه" برهانی ،
تا با هر قطره خونت ،
ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری ،
و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی ،
و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی !
ایمان ما ، ملت ما ، تاریخ فردای ما ، کالبد زمان ما ،
" به تو و خون تو محتاج است " .

|+| نوشته شده توسط مرتضی در جمعه 28 دی1386 ساعت 6:17 بعد از ظهر |
 مناجات
الهي به حرمت آن نام كه تو خواني و به حرمت آن صفت كه تو چناني درياب كه ميتواني .
الهي عمر خود بر باد كردم و بر تن خود بيداد كردم . گفتي و فرمان نكردم . درماندم و درمان نكردم .
الهي عاجز و سرگردانم . نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم .
الهي اگر تو مرا خواستي من آن خواستم كه تو خواستي .
الهي به بهشت و حور چه نازم ؛مرا ديده اي ده كه از هر نظر بهشتي سازم .
الهي در دلهاي ما جز تخم محبت مكار و بر جان هاي ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر كشت هاي ما جز باران رحمت خود مبار . به لطف ما را دست گير و به كرم  پايدار .
الهي حجاب ها بردار و ما را به ما مگذار .

|+| نوشته شده توسط مرتضی در شنبه 24 آذر1386 ساعت 6:51 بعد از ظهر |

فال بيني در پولوتو
برای دیدن فال خود کافیست اول در دل نیت کنید سپس با ماوس خود روی یکی از دایره ها کلیک کنید












http://Poloto.blogfa.com