تبليغاتX

www.poloto.blogfa.com

با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو ، در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش

 برای رسیدن به آرامش مداد شوید

1 - می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.
اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.

2 - گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.

این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما اخر کار نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

3 - مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.
بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست و در واقع برای اینکه خودت را در مسیر نگه داری مهم است.

4 - چوب یا شکل خارجی مداد خیلی مهم نیست. ذغالی که داخل چوب است اهمیت بیشتری دارد.
پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است؟

5 - و سرانجام مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد.
بدان هر کاری در زندگی می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.

|+|
 

سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد... استوار بودم و تنومند!

من را انتخاب کرد...

دستی به تنه ام کشید تبرش را در آورد و زد... زد... محکم و محکم تر...

به خود میبالیدم، دیگر نمی خواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود!

سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومند تر بود...

... مرا رها کرد با زخم هایم، او را برد... و من که نه دیگر درخت بودم،

نه تخته سیاه مدرسه ای، نه عصای پیر مردی...

خشک شدم...

**************

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه...

ای تبر به دست، تا مطمئن نشدی تبر نزن!

ای انسان، تا مطمئن نشدی، احساس نریز... زخمی می شود... در آرزوی تخته سیاه شدن، خشک می شود.

|+|
 رحیل

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت 

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت 

آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند 

وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت 

از پیش و پس قافله ی عمر میندیش

گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت 

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم

دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت 

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا

چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت 

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد

بیدادگری آمد و فریادرسی رفت 

این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست

دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

|+|
 فرزند عزیزم

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است

صبور باش و درکم کن

یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم

برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من بر میداشتی ....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو

یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم، دوستت دارم


|+|
 این دنیا بدون عشق نمی‌ارزد، حتی اگر من بگویم

خودم برایش می‌گویم  ......

چند روز پیش دختر کوچولوی سه ساله‌ی یکی از دوستانم که اومده بود خونه ی ما با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آن‌ها را شریک کردیم در روزمرگی‌هایمان گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد.

ولی من چه؟؟ هنوز...

ترس های کودکی ام پا برجاست

ناخوابی های من

و شنیده هایی از

دیو و غول

کاش

بیشتر از صورت مهربان خدا

می گفتند

*************************************

تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را خودم برای فرزندم می‌گویم. یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند.

و بعد از یاد ببرد

فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را

همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است.

اول از همه مرگ را برایش تعریف می‌کنم

پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد

پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد

برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند

که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود

برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد

و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند

اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی... ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است

 

خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلا فقط مال آدم بزرگ‌هاست

آنقدر که درآنها هراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست

 

بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید

روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند

آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن

یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت

 

دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت

شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند

شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش

 

 می‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید

یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود

باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را

به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند

و دیدن دیگریِ خوشحال برای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد

باید بداند که حسود است

حسود است و این به معنی محق بودنش نیست. به معنی محق نبودن دیگری هم نیست

  

حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد

شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند

از راه آن احساس بزرگ‌تر شود و آزاده‌تر

  

می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست

ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است

و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد

خسته شدن هیچ ایرادی ندارد

 

 برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد

حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند

ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد

و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش

چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند

و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد

 

می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد

که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود

که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم

و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود

پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند

همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او

  

می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است

که از من دِینی به گردن او نیست.

که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست

برای من او آزاد است.

می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم

و همه‌ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم می‌ریزم

 

و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا

بدون عشق نمی‌ارزد

حتی اگر من بگویم

|+|
 انتظار

در خلوت کوچه هایم

باد می آید

اینجا من هستم؛ نیمکتی چوبی و چتری که بسته است

دلم تنگ نیست....

تنها منتظر بارانم

تا قطره هایش بهانه ای باشند

برای نم ناک بودن لحظه هایم

و اثباتی

بر بی گناهی چشمانم

|+|
 یلدا

روی تختت امشب ،

بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی . . .

بشمار ، تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی . . .

بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی . . .

فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟!

جوجه ها را بعدا با هم میشماریم . . .


|+|
 بحر طویل برای حرّ

روز عاشور که خوشید فروزنده عیان گشت و منور ز فروغش همه ملک جهان گشت ، دو لشگر به صف آرائی خود گشت مصمم ، به همه بود مسلم ، که در این ماه محرم ، عمر سعد کمر بسته به قتل شه ابرار ، چنان حرّ گرفتار فتادش به بدن لرزه درآن عرصه پیکار ، فرو ریخت به رخ اشک گهربار ، سیه گشت بر او روز همانند شب تار ، رهاند اسب ز قلب سپه لشکر کفار به سوی حرم عترت اطهار  ، حضور پسر احمد مختار ، که ای نور دل حیدر کرار ، منم حرّ گنه کار ،  که بستم سر ره را به تو با لشکر بسیار ، چه باشد به ببخشی ز من این جرم و خطا را
منم حرّ گرفتار            منم عبد گنه کار
تو ازین خسته دل زار گواهی ، چه کنم گر نکنی بر من بیچاره نگاهی ، به جز از کوی تو ام نیست پناهی ، چه کند نامه سیاهی ، تو پناهی همه سیاره تو ماهی همه عبدند و تو شاهی چه بخواهی چه نخواهی به سر کوی تو باز آمدم ای مظهر الطاف الهی که کنی بر من دل خسته نگاهی تو که امروز مرا دست بگیری ز کرم عذر گناهم بپذیری به خدا زمزمه العطش طفل تو آمد چو به گوشم ز جگر خواست خروشم به سویت آمده ام تا که به یاریت بکوشم چه شود دست بگیری من افتاده  ز پا را
منم حرّ گرفتار            منم عبد گنه کار
شه دین دست نوازش بکشیدی به سر حرّ و بیافشاند ز لب در که تو امروز تهی گشته ای از ظلمت و از نور شدی پر ، ز چه افکنده سر خویش بزیر و شدی از هستی خود سیر ، مکن به سر خود خاک ، مزن جامه دل چاک که گشتی ز گنه پاک ، تو ای عاشق دلداده آزاده آماده ایثار ، ز لطف احد قادر دانا به در خانه فرزند نبی احمد مختار مکن گریه که مولات کریم است و عطایش ز خطای تو فزون است بیا یاور مال باش چو جان در بر ما باش از این بیش میندیش بدین غصه و تشویش که خشنود نمودی ز ره مهر و وفا آل عبا را
تو از ما شدی ای حرّ     چه خوب آمدی ای حرّ
گفت که آیا پیرو مرادم به خدا دل به تو دادم ، مبر ای دوست زیادم ، بده از لطف و کرم اذن جهادم ، بگرفت اذن و روان گشت سوی معرکه با خشم و عدو بست زجان چشم و در آن قوم دغا ولوله انداخت عدو رنگ ز رخ باخت در آن لشگر انبوه چنان الحذر افتاد که نام از نظر افتاد ز بس دست و سر افتاد زمین شد همه گلگون و در دشت پر از خون و جهان تیره به چشم همگان گشت که آثار قیامت به همان صحنه عیان گشت ، یم خون ز تن خصم روان شد همه گفتند که احسن به چنین صولت و این نیرو و این بازو و این هیبت و این شوکت و این مردی و مردانگش و عشق حسینی همه دیدند در این دشت بلا معجزه شیر خدا را
به پا گشت قیامت          زهی عزم و شهامت
تیرو شمشیر ز بس بر تن آن پیلتن آمد تنش از عرش زمین کرد مکان بر زبر خاک که از کینه آن لشگر سفاک شدی یکسره چون پرده گل چاک شرار از جگر خاک بر آورد سر از سینه افلاک . حسین ابن علی ناله کشید از جگر و زد به صف آن سپه بد سیر و کرد بسی ظالم غدار روان در سقر و بر سر زانو بگرفت از حر آزاده سر و ریخت سرشک از بصر و گفت که ای دوست فدای ره دادار شدی حر فداکار شدی راهرو مکتب ایثار شدی حامی پیغمبر مختار شدی دور ز اغیار شدی  با من بی یار تو از راه وفا یار شدی گرچه در این لشکر خونخوار گرفتار شدی مام تو نامید تو را حرّ و تو در هر دو جهان حرّی از ان داد خدایت شرف یاری ما را
دگر حرّ شدی ای حرّ     ز حق پر شدی ای حرّ

|+|
 
من امروز آغاز زندگی بهتر را با آغوش باز می پذیرم.
چنگ زدن به گذشته را رها می کنم.
من بذرهاي آینده را می پذیرم.

|+|
 اگر . . . . .
اگر دروغ رنگ داشت

هر روز شاید ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست

و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود !



اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت

عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند !



اگر به راستی، خواستن، توانستن بود

محال نبود وصال !

و عاشقان که همیشه خواهانند

همیشه می توانستند تنها نباشند !



اگر گناه وزن داشت

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم !



اگر غرور نبود

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمی گفتند

و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان جستجو نمی کردیم !


اگر دیوار نبود

نزدیک تر بودیم

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم

و هر عادت مکرر را در میان 24 زندان حبس نمی کردیم !


اگر خواب حقیقت داشت

همیشه خواب بودیم !

هیچ رنجی، بدون گنج نبود

ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند !


اگر همه ثروت داشتند

دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگران از سر جوانمردی

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند !

اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد، اگر همه ثروت داشتند !


اگر مرگ نبود

همه کافر بودند و زندگی، بی ارزشترین کالا بود !

ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید !


اگر عشق نبود

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم ؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم ؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم ؟

آری !!! بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم !


اگر کینه نبود

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند !


اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد !

من بی گمان

دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا  !!!

آنگاه نمیدانم ؟؟؟

به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت ؟

دکتر شریعتی

|+|